"بخش هایی از ماجرای کاتیا و ماریس در زمان گم شده است، همان طور که در عشق رازهایی وجود دارد، دلباخته چیزی که می دانی می شوی و برای چیزی که نمی دانی بیشتر. فردا آخرین روزشان خواهد بود، نمونه هایی از خود بر جا خواهند گذاشت؛ کلمات، صدها ساعت فیلم، هزاران عکس و یک میلیون پرسش". اینجور چیزها به من احساس زندگی می دهد بابا و برای همین از دیدنشان راضی می شوم. از دیدن fire of love . چقدر دلم خواست آدم های بیشتری زندگی و رابطه ای شبیه کاتیا و موریس را تجربه کنند.
ادامه مطلب
مهمان ضیافت افلاطون بودم، بابا. بی می و بی نی، از این ضیافت سرمست شده ام! در دلم شوقی ست که می خواهم بی بال هم پرواز بکنم و آسمان ها را پشت سر بگذارم. چه کسی می داند چه زمانی، اوج این ضیافت برای من بود؟! چه کسی می تواند حقیقت آن را بی تعصب بپذیرد و در برابر فرزانگی دیوتیما متواضع باشد؟! چه کسی می تواند قدر سقراط، صاحب فضیلت باشد تا سزاوار شاگردی دیوتیما شود؟! نغز آن بود که در ضیافت ستایش اروس -خداوندگار عشق- کمال شناختن عشق از زبان یک زن بود.
ادامه مطلب
14 سال پیش بود که برای اولین بار فهمیدم، عیبی ندارد که احساسات دارم! 26 سالم بود. کمی از کتاب باب گرانت را خوانده بودم که شاید اسمش "زنانی که مردان عاشق شان می شوند" بود. تا آن موقع انکار یا سرکوب احساسات جزو اصول بنیادین رفتاری ام بود! بله، حالا می توانم بگویم که متاسفم اما من همان طوری پرورش یافته بودم و این را هنر و حسن لازمی برای خودم می دانستم. شاید دخترهای زیادی یا حتی پسرهای زیادتری، همان طوری پرورش یافته باشند.
ادامه مطلب
" گربه ای خیابانی به نام باب "، دستاورد امروز من موقع رفتن برق ها بود بابا. وقتی روزگار جیمز را میدیدم به این فکر می کردم که ممکن بود من جای او باشم اگر تو نبودی، یا اگر فرصت کافی و به موقع به من داده نمیشد. یاد آن دختر دست فروشی افتادم که چند سال پیش یک بشقاب گیاهی دوست داشتنی از او خریدم صرفا به این خاطر که ممکن بود من جای او باشم. وقتی جمیز در آن روزهای سخت don't give up و don't stop trying می خواند، درک می کردم که چقدر سخت است امیدوار بودن و به بن بست
ادامه مطلب
سلام بابا صبح بخیر اینجا اول صبح است و هنوز ساعت 6 نشده. نمی دانم در بهشت زمان و ساعت معنی دارد یا نه اما فکر نمی کنم ساعت 6 صبح اواخر تابستان را به این زودی فراموش کرده باشی. حول و حوش همان ساعتی است که می رفتی برایمان نان تازه می گرفتی و ما آنقدر غرق در سخاوت پدرانه ات بودیم که گویی پایانی برای آن وجود نخواهد داشت. در روزهای گذشته روال فیلم دیدنم تغییر کرد. نشستم پای تلویزیونی که اغلب از آن گریزانم و زنان کوچک را دیدم.
ادامه مطلب
صدای سرخ شدن سیب زمینی ها به پس زمینه صدای بنان اضافه می شود، کمی در آشپزخانه قدم می زنم و حرکاتم را با صدای بنان هماهنگ می کنم. دوباره بر می گردم سر گاز و جگرهای خرد شده را اضافه می کنم. شعله را بالا می برم، تا بیرونشان سرخ شود و مغزشان نه کاملا. با فلفل شیرین، فلفل سیاه، نمک و زردچوبه تفت می دهم. می نشینم برای خوردن صبحانه و بنان از بهار آرزو می خواهد که بر سرش سایه افکند. به حرف هایی فکر میکنم که می خواهم برایت بنویسم.
ادامه مطلب
سلام بابا به نحوی می شود گفت هفته گذشته در تعطیلات بودم! روتین و مکان زندگی ام تغییر کرده بود و احساس می کردم در ماه عسل هستم. پس از ماه ها برای خودم آشپزی کردم و از دست پختم لذت بردم. بعضی صبح ها دیر بیدار شدم و کیفش را کردم. همین حالا هم که داشتم نامه ام را می نوشتم یک دختر برای تعمیر عروسکش با من تماس گرفت و متاسفم که هلی کوپتر ندارم تا جلدی بپرم تهران و عروسکش را درمان کنم و دوباره برگردم داده بنیان چیستا، پشت میزم در طبقه منفی یک.
ادامه مطلب
سلام پدر امروز آخرین روزی بود که می توانستم بخشی از زمانم را مثل هفته پیش بگذرانم. آنقدر مشتاق دیدن "دور دنیا در 80 روز" بودم که تلویزیون را کمی زودتر روشن کردم تا حتی یک ثانیه اش را هم از دست ندهم. با دیدن همان حاج آقای چند روز پیش، آرزو کردم کاش به همه چیزهایی که دلمان می خواهد به همین زودی برسیم! امروز صبح قبل از اینکه روزم را شروع کنم داشتم به حرف هایی فکر می کردم که چند روز پیش از یک حاج آقا در تلویزیون شنیده بودم و به نظرم چه کار خوبی کرده است که به
ادامه مطلب
بابا سلام سلام بابا دیشب طاقت نیاوردم و قسمت های باقی مانده خورشید و ماه را دیدم. آنقدر هم در دلم با تو حرف زدم که شاید حالا تمام شان یادم نیاید تا در نامه ام بنویسم. حتی اگر کسی از خورشید و ماه خوشش نیاید، آن صحنه که لی هان و یانگ میونگ در مقابل هم می ایستند و یانگ میونگ شرافت و آزادگی اش را باز هم ثابت می کند، او را تحت تاثیر قرار خواهد داد. زندگی همین است، اندازه لیاقتت با تو رفتار نمی کند. در تمام این افسانه، تنها یئون وو و لی هان هستند که هم به عشق و
ادامه مطلب